تبلیغات
حریر نازک احساس

حریر نازک احساس

من هنوزم همان غروب دیروزم





سپیده دم فردا شده ...

اما من هنوزم همان غروب دیروزم .. یخ زده و پوک !!

استخوانهام صدای خاکستری میدن .. هم زبان  با روحم ، خسته و گنگ !

درونم صدا هست ولی بی معنی ..

پایان روح بی پروای من ایستادن است ...

و آغازش یک لبخند ...

فردا آیا وجودی خواهد بود تا بتواند ...؟  و آیا من هم ... ؟

امیدوارم تو هم نباشی ،  تا از خشک شدن ریشه هام زجر بکشی ..

قبول دارم من تو را تو دلم سخت انگاشتم ، اما  بی تکلف

تو منتظر بودی و من میترسیدم ..

تو منو فکر میکردی ..

و من تو رو نقاشی میکردم ...

 




برچسب ها:دلنوشته، من همان غروب دیروزم،
"
[ چهارشنبه 12 آذر 1393 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ آرام ] [ نظرات () ]